ديگر تحصيل كرده و علاوه بر درس پزشكي تعاليم فلسفي و حقوقي هم كسب كرده بودند، بهنظرشان ميرسيد بهترين راه كسب شهرت و اعتبار تأليف يك رساله دربارهٴ كليات طب براساس معيارهاي پذيرفتهشدهٴ اصول مدرسي است. در اين عصر هم، چندتايي از اين قبيل رسالهها تأليف شد، از قبيل
منتخبات پزشكي توماسو دل گاربو، آيين پزشكي نيكولو فالكوتچي، فيلونيوم تأليف والسكوس تارانتايي؛
اعمال طب برنار آلبرتي، اختصارات بارتولوميو تأليف جان ميرفلدي؛ Michi competit تأليف توما دو سارِپتا. همين روح مدرسي در نوشتههاي اوگو بنتسي و سيگيسموندو پولكاسترو ديده ميشود. ساير پزشكان بيشتر داراي ذهن ادبي بودند و اين ممكن است ناشي از تأثير پترارك و بوكاچيو باشد. كسان ديگري كه تعدادشان كمتر بود، ذهن تجربي داشتند يا دستكم تمايلشان در آن جهت بود؛ بهترين نمونهٴ اين گروه بنتسي و ساوونارولا بودند.
عادت به مطالعه در برخي پزشكان را كاملاً ميتوان تأييد كرد، زيرا فهرست كتابخانههايشان بهدستمان رسيده است. از اين قبيل بودهاند الياي ونيزي، گويدو دابانيولو و اوگولينو مونتهكاتيني. اين فهرستهاي قديمي خيلي روشنكنندهتر از فهرستهاي محققان جديد است، چون كتابهاي خطي نسبتاً كمياب و بسيار گران بودند. تملك اين كتابها توسط يك پزشك سدهٴ چهاردهم هميشه درخور اهميت است، حال آنكه كتابخانههاي علماي جديد از كتابهاي نامربوط يا استفادهنشده انباشته ميشود.
گرايشهاي مدرسي در ميان پزشكان يهودي از قبيل ماهربن اسحاق الدَبي و مسلمان از قبيل دَميري مصري و حاجي پاشاي ترك هم وجود داشت. اين گرايشها غالباً بر شارحاني كه در بالا نام برديم مستولي بود و بيشك تمايز ميان نويسندهٴ يك كتاب درسي و شارحان جنبهٴ شخصي دارد. يك تأليف ممكن بود چيزي جز يك شرح تغيير شكل داده شده نباشد و در عوض امكان داشت يك شرح حاوي بسياري افكار بديع و ابتكاري باشد. مقبولترين تفاوت ميان يك شرح و يك ((رساله)) اين بود كه اولي بيشتر از همان كتابي نقل ميشد كه شرح شده بود، در حاليكه ((رساله)) از مأخذهاي متعددي اقتباس ميگرديد. اين امر يادآور عادت مرسوم است كه به رونويسي از يك كتاب ميگويند دزدي ادبي، ولي گاه رونويسي از چندين كتاب با نام ((تحقيق)) تطهير ميشود. اقتباس موٴلفان دايرةالمعارفهاي پزشكي بيشتر و نوآوري آنان نسبت به شارحان كمتر بود.
4. كالبدشناسي. رونق كالبدشناسي كه موندينو پيشاهنگ آن بود، آن گونه كه انتظار ميرفت پيشرفت نكرد. برعكس، فاصلهٴ موندينو (1316) و لئوناردو داوينچي (وفات: 1519) و وساليوس (1543) شاهد چنان پيشرفت اندكي بود كه ميتوان بهنوعي سير قهقرايي انديشيد.
البته سير قهقراي نبود، بلكه پيشرفت بسيار كند بود.
كالبدشكافي در بسياري نقاط ادامه يافت، ولي موارد آن چنان نادر بود و تقريباً در همهٴ موارد